محل تبلیغات شما



 خدایا ؛


 نمی بینی چقدر بیتابم ؟


 نمی بینی چقدر نیاز دارم مراقبم باشی ؟


 نمی بینی بدون تو حالم خوب نیست ؟


 که نیستی و بی پناه ،  گوشه ی جهانی

 

نشسته و از سایه ها ترسیده ام ،


 که نیستی و سایه ها زورشان به من

 

رسیده باز 


 کجا را نگاه می کنی.

 

 که جهان من اینقدر تاریک است ؟


 مرا به حال خودم گذاشتی ؟


 منی که به تو تکیه داده بودم !


 منی که با تو حالم خوب بود .


 دوباره نگاهم کن ،

 

 دستانم را بگیر و از محاصره ی درد ها

 

 بیرونم بکش ،


 کمک کن دوباره قوی باشم ،


 دوباره سایه ها را پس بزنم و آفتاب را

 

ببینم ،


 من دلم برای نگاه های مهربان تو تنگ شده ،


 نگاهم کن .

 

 


تنها، پریدن راه حل اش نیست


این عشق آب و دانه می‌خواهد


پیراهنِ گلدار هم یک روز


پیراهن مردانه می‌خواهد

 

 

تنها، پریدن راه حل اش نیست


آغوشمان آذوقه می‌خواهد 


این بوسه ها و بی قراری ها


قسمت شود معشوقه می‌خواهد

 

 

دلواپسم قسمت چه می‌خواهد


باید که راهت را بلد باشی


این آسمان رخصت دهد باید


احوالِ ماهت را بلد باشی.

 

 

من از جهان چیزی نمی‌خواهم


تنها تو را با دلبری هایت


جانی که می‌بخشی و می‌گیری


با عطرِ خوبِ روسری‌ هایت

 

 

من با همین ها عاشقت هستم


با دلبری ها، دلنوازی ها


هی زیرِ باران خیس، هی آغوش


اصلا همین دیوانه بازی ها

 

 

پیراهنِ گلدارِ اشعارم!


باید که عطرِ خانه ام باشی


آرامش و تسکینِ آغوشِ


پیراهنِ مردانه ام باشی

 

 


اگر آنسویِ  پنجره نشسته‌ای 


و صدای باران قرارِ دلت را ربوده


رختِ پاییزی‌ات را به تن کن 


و ذوق دلت را قدم بزن 


هیچ معلوم نیست 


دوباره پاییز باشد 


دوباره تو باشی


دوباره قرار دلت به بارانی بی‌قرار شود

 

 


یادم امد روز پاییز ،

 

گذری کردم از کوچهِ تاریکِ دلواپسیها،

 

کوچه دربه درو ، بی کسیها،

 

که در آن کوچه دری بود ،روی در نقش و نگاری قدیمی ،

 

باد رقص کنان در را گشود ،

 

منم ان دختر غمگین پاییزِ صبور ،

 

مات و مبهوت به نگاهت خیره


رقص کنان، برگ خزان


در میان من و تو واسطه شد


اسمان و زمین که به سان نگاهت به نگاهم دوخته


هر لحظه به هم نزدیک تر،

 

بوی عطرت به مشامم که رسید

 

و به یکباره پراند هوشم را

 

ناگهان شهر براشفت اسمانم بارید

 

شوری چکه های بر لبانم حس کردم و به خودم لرزیدم ،

 

غفلتأ دستی به رخم  کشیده شد

 

و به بوسه مُهر بر پیشانی همان لحظه به اتیش تب یار بسوختم 

 

دلنوشته

 


پاییز توچقدر بی رحمانه سر رسیدی


من که منتظرت نبودم پیشواز هم امدی


سردی دلها از تو شروع شد


میدانی همه چیز تقصیر از توست


تو اغاز حکومتت ، برگ هم از درخت خسته و فرسوده

خواهد شد


ادمهای سرد که جای خود دارد


به واقع چقدر بی رحمن


در دنیای سرد و دلهای سرد پاییز هم شروع شود


ای کاش میشد در اغاز سلطنت تو،

 

خوابید و بعد از تو چشم را باز کنیم و

 

گرمای تیر سر رسد تا شاید دلهای سرد به وجد اید تا

 

با گرمای خود دلها را گرم کند .

 

دلنوشته

 

 


ناز کن نقاشیم بد نیست ، نازت میکشم


مثل یک آهو که نه مانند بازت میـکشم


تار موهای تو کوک و ضرب قلبم کوک تر


با اجازه لحظه ای دستی به سازت میکشم


سر لبهای تو عالم را به زانو میکشد


باجسارت یک سرک هم من به رازت میکشم


قبله گاه کافران چشمان رنگین تو است


این جماعت را به صف وقت نمازت میکشم


نازداری نازنین نازت بنازم ناز کن


ناز کن من یک هنرمندم که نازت میکشم

 

 


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها